
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:38 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:56 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:21 توسط ABBAS TANHA
|




+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:39 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:37 توسط ABBAS TANHA
|


صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست....
در کویری سوت وکور
در میان مر دمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.....

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:36 توسط ABBAS TANHA
|


![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:35 توسط ABBAS TANHA
|

چرا رفتی؟ آن روز هوا بارانی بود ... اما تو اشک های مرا می دیدی ...مگر نه ؟! آن روز صدای رعد وبرق کوچه را پر کرده بود ... اما ...اما تو صدای هق هق گریه هایم را می شنیدی ....نگو نه ...! من هم صدای قدم های تو را می شنیدم ...همان گام هایی که روزی به قلب وارد شد و دیگر هیچ گاه نرفت ...! چرا ؟!... چرا نرفتی ؟... چرا هنوز در قلب من خانه داری ؟ خانه خراب شد ، اما میهمان نرفت ... و ماند ...برای همیشه ماند ... آنقدر ماند تا صاحب خانه شد ...! تو صاحب خانه قلب منی ...تو منی ...من تو ام ...تو به سفر می روی ... ولی من جایی برای رفتن ندارم ...پس ... پس چه کنم ؟... آری ...با رفتنت من هم می روم ...اما نه به یک دیار و سرزمین دیگر ... می روم به یک دنیای دیگر ... آری !.. من بدون تو ...می میرم ....!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:34 توسط ABBAS TANHA
|

امشب آسمان بارانیست و باران زیباست بگذار با چشمان تو ببینم.........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:32 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:31 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:8 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:7 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:7 توسط ABBAS TANHA
|

سیه چشمی بکارعشق استاد......................به من درس محبت یاد میداد مرا از یاد برد آخر ولی من................................به جز او عالمی بردم از یاد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:6 توسط ABBAS TANHA
|

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 18:6 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:20 توسط ABBAS TANHA
|

یادتو
خيلي دلم ميخواست من جاي تو بودم و تو هم جاي من بودي،اينجوري برا من بهتر بود.اما خوب نميشه ديگه هركي بايد سر جاي خودش باشه،اصلا دوس نداشتم بيام اينجا ببينمت ،دلم ميخواست همون جايي كه اولين بار ديدمت بازم ميديدمت خوب نميشه ديگه نه دست منه نه دست تو.يادم مياد وقتي ديديمت فكر اينكه يه روزي اينجوري بايد باهات حرف بزنم رو نميكردم.چاره چيه؟! ،هر وقت ازم ناراحت ميشدي سكوت ميكردي به قول خودت :"اين يه تنبيه،يه تنبيه اساسي".اين دفعه بد جوري داري تنبيهم ميكني بازم اون وقتا اگه حرف نميزدي حداقل يه حركتي،يه اشاره اي مي اومدي،اونوقت حس مي كردم بازم دوسم داري.لحظه اولي كه حرف دلمو بهت گفتم يه نگاهي بهم كردي كه از ترس دلم هوري ريخت،باخودم گفتم: خراب كردي .اين چه طرز حرف زدنه.بعدش كه دوستت اومد بهم گفت ميخواي منو ببيني فكر كردم دارم خواب ميبينم. چرا بازم ساكتي؟ اين رسمش نيستا!منو به ياد روزاي قشنگ ميندازي اونوقت اينجوري که ساکت موندی همه مزه ها تلخ ميشه.ببين برات گل خريدم،اونم يه دسته گل نرگس،نرگس سفيد. از همونايي كه دوس داري.يه دسته گل رز دستم بود اومدم با كلي ذوق غافلگيرت كنم،اوه اوه قيافت اون لحظه هيچوقت از يادم نميره طوري بهم نيگا كردي كه رنگ صورتم سرخ شد بعدش گفتي آخه چرا فك كردي من از گل رز خوشم مياد؟ اونم گل رز قرمرز.اگه خواستي گل بگيري گل نرگس بگير نرگس سفيد.حالا منم گرفتم.كار دنيارو ببين محبوب ترين گلت هم تو رو مجبور نميكنه باهام حرف بزني. وقتی با هم هستیم چقد راحتیم.من از خدا واقعا ممنونم که ما رو به هم رسونده.اینارو تو میگفتی.منم بهت میگفتم :من بیشتر باید ممنونش باشم برا اینکه تو رو تونستم پیدا کنم. الانش هم از خدا ممنونم که هنوز میتونم باهات صحبت کنم.اما تو که حرف نمیزنی خوب تقصیر خودت هم نیست نمیتونی حرف بزنی.این جایی که تو هستی همه یه جورایی شبیه تو هستن. خیلیاشون ممکنه کسایی رو داشته باشن که به سراغشون بیان و بعضیاشون هم نه اما هیچ کدوم عین تو یکی مثل منو تنها نذاشتن. من هنوزم خود خواهم، اصلا تقصیر تو نبود.ای کاش من جای تو بودم اونوقت هر وقت تو باهام حرف میزدی میتونستم صداتو بشنوم.این رسم زندگیه. این چیزا دست خود آدم نیست. حالا که میام اینجا پیش تو همه خاطرات گذشته برام زنده میشه و همین برام بسه البته جالب نیست آدم تو گذشته زندگی کنه ،خوب برای من تو گذشته زندگی کردن خیلی جذاب تره وقتی تو اینجا هستی.طبق معمول خیلی حرف زدم اصلا فرصت نکردم این سنگ سیاه کذایی رو بشورم .بهتره کم کم دست به کار شم .فعلا این کارا یاد تو برام زنده نگه میداره فقط یاد تو.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:15 توسط ABBAS TANHA
|

به همين آساني
عشقبازي به همين آساني است ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه اي با آهو
بركه اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبعيت با ما
عشق بازي به همين آساني است ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام ونوازش بخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
عشق بازي به همين آساني است ...
كه دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند
عشق بازي به همين آساني است ...
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطره خوش تا فردا
در ركوعي و سجودي با نيت شكر
عشق بازي به همين آساني است ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:9 توسط ABBAS TANHA
|

دلم قد تمام شادی های دنیا گرفته نمیدونم تا کی تا کی باید دل تنگ بشم یه بنده خدایی میگفت این دل تنگیها تا آخر عمرت با شماست ،یکی دیگه می گفت فک میکنی دلتنگی اینا همش خیالاته یکی از دوستام بهم گفت دلتنگی کدومه؟اما دلم ،دلم همش میگیره حتی یه بارم بهم نگفته که کی میخواد تموم بشه این گرفتناش .اما خودمونیم اگه دلتنگی نباشه زندگی چه شکلی میشه؟یعنی اونوقت آدم به چی فک میکنه؟ من که نمیتونم تصورش کنم. یه روز بزرگی میگفت دلتنگی خوبه به شرطی که وقتی دلتنگ میشی یکی باشه که بتونی اون لحظه هارو با اون سپری کنی،منم گفتم اگه اون خودش دلتنگم کرد چی کار کنم؟ اون عزیز یه نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت، هیچی نگفت اما من از نگاش فهمیدم دلتنگیهای خودش به خاطر کس دیگس، کسی که یه روز با اون دلتنگیاوشو سر میکرد.

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:8 توسط ABBAS TANHA
|

زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:8 توسط ABBAS TANHA
|

بهار طبيعت وقتي مي آيد زيباييهاي طبيعت نمايان ميشوند.اين تولدي دوباره است.انسان هم بهاري در طبيعت خويش دارد.پس به گونه اي بايد زيست تا در روز تولد مجددمان زيباييهايمان نمايان شوند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:5 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:36 توسط ABBAS TANHA
|


ای بابابیخیال بهش فکرنکن یاخودش میاد یانامش
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:33 توسط ABBAS TANHA
|

اگر رفتم تو یادم کن

اگر مردم تو خاکم کن
اگر ماندم در این دنیا
به عشق خود تو شادم کن
عشق
عشق با روح شقایق زیباست
عشق باحسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:30 توسط ABBAS TANHA
|

يك روز عشقت را دزديدم و براي اينكه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان كردم . غافل از اينكه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شكست یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 2-3 ماه بیشتر زنده نیست یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ گاه بهم نمی رسند یاد گرفتم هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عاشق تری تنهاتری اگه کسی دیونت بود عاشقش باش اگه عاشقت بود دوسش داشته باش اگه دوست داشت بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد فقط یه لبخند بزن. اینطوری همیشه یه پله ازش عقب باشی وقتی خسته شد و یه پله موند تازه میشین مثل هم . عشق یعنی بزرگ کردن یه چیز به اندازه دنیا و کوچک کردن دنیا به اندازه یه چیز . زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ** زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود ** زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود ** زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود . می دونستی اشک گاهی ازلبخندهم با ارزش تره .چون لبخندو به هر کسی میتونی هدیه کنی ولی اشکاتو واسه کسی میریزی که نمی خوای از دستش بدی سراپای وجودم خواهان توست وتورا دوست دارم اما نمی توانم برزبان آرم که تورا می پرستم زمانی که تورامیبینم کلمات درذهنم ترکیب میشود و فکرم چون کبوتری سبک بال ازقفس به پروازدرمی آید چشمانم تیره و تارمیشود دستانم به لرزش می افتد میدانم چرا نمیشود روحم را به اسارت بکشی کلا مم را روان گردانم ((چون تو رادوست دارم ))





+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:29 توسط ABBAS TANHA
|

شب بود و شمع بود ومن بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت چون اشک چکیدم که ببینم رخ ماهت بیا بیا که سوختم همیشه به راه تو بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:20 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:3 توسط ABBAS TANHA
|

چیکار کنیم خدا ما رو ساخت،عشق تو دل ما گذاشت خدا خواست که عجیبترین حس دنیا یعنی عشق تو وجود ما باشه خدا خواست و ما با عشق خو گرفتیم ،حالا باهاش جون می گیریم ،جون می دیم اشک می ریزیم یا ا ونو هدیه می دیم خدا خواست عاشق عروسک بشیم ،نازش کنیم ،نونش بد یم ،یا اونو ابش بدیم خدا خواست پر و بال واسه هر بی پرو بالی بشیم خدا خواست تا یه همدم ،یه عشق واسه افسرده حالی بشیم خدا خواست و ما عاشق شدیم ،اسیر زیبایی ستاره ها شدیم خدا خواست و ما به عاشق سادگیها،سادگی رو هدیه می دیم ما یه تصویر از خداییم ،خدا رو هدیه می دیم مالک تموم گلهای محمدی شدیم،با مرامی رو تو دنیا مائیم که نشون می دیم خدا خواست و بهشت زیر پا مون جا گرفت ریشه عشق و عاشقی از تو دل ما بود که پا گرفت ازطرف عباس به الهام بزرگترین جرم یک دختر احساسی بودن اونه...........................................مریم!!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:2 توسط ABBAS TANHA
|


+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:47 توسط ABBAS TANHA
|

چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ فرخ زاد
? | در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 9:58 | پیوند |
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:40 توسط ABBAS TANHA
|
